پیشگفتار مقاله:
شرح حال وسیره عارف قرن سوم ابواالقاسم نصر آبادی
« شناخت » واژه ای که خود نیاز به شناخت دارد ؛اما بعد ،شناخت زندگی دیگران مسله ایست که روشن میکند سیمای روشنفکرانی که خود درپی شناخت بوده اند و پس از آن میخواسته اند آن را به دیگران هدیه دهند ؛ عده ای آن را تقبل میکردند و عده ای امتناع .
اما ما چه سهمی در شناخت سیمای این «روشنفکران» داریم ،روشنفکرانی که زیبایی سیرتشان آنقدر خیره کننده است که چیزی غیر از« جلوه حق » را در صورتشان نمی بینیم .
آری می بینیم و میخواهیم دیدنیهایمان را برای دیگرانی که آنهارا ندیده اند ونه می بینند ، توصیف کنیم ؛چقدر سخت ووظیفه سنگینی است! ؛ آیا از عهده آن برمی آییم ؟اگر قیاس به نفس باشد تنها «آیه الهی »به خاطرمان میآید که گوید: « لانکلف نفس الا وسعها» وامید میگیریم که به اندازه ظرفیتمان تلاش خودرا بکنیم و« یقین» به کمکمان میاید و « رجاء » حاصل میشود که« حق » مارا در شناخت سیمای این عارفان فرزانه کمک خواهد کرد.
آری اگر نیت خیر وحق باشد ،مشعل سیمای آنها با ابناء قرون بعد مشتعل خواهد شد واز فروغشان چشمان دیگرانی که آنها را ندیده بودند ، روشن میگردد. امید است که این دیدنیها موجب شناخت « ذات لایزال الهی » شود که هدف این فرزانگان ، شناخت همین ذات حق بوده است و بس .
« نصرآبادی » هم از جمله همین عارفان فرزانه بوده است که قصد ما در این مجموعه ، باز کردن آرامشگاه اوست؛ نه آنکه آرامش اورا برهم زنیم ،که پرتو تلاءلو ءروح جاویدش به همچون مایی سرایت نماید ومارا هم به سوی حق رهنمون نماید انشاءاله.
عارف نامی که غبار فراموشی چنان بر آرامگاهش سنگینی نموده که هیچکس نه میشناسدش ونه میخواسته بداند کیست ؟فقط از سر یک اتفاق که شاید «حکمت الهی» بوده که از خواندن فرازی از زندگی او در کتاب« تاریخ تصوف» نوشته استاد مستطاب ، «جناب آقای دکتر میر باقری» و«جناب آقای دکتر دهباشی »، استاد قدیم دانشگاهیم به این فکر افتم که آرامگاهش به کجاست ؟و چه میخواسته و چه میگفته و چه میکرده است ؟پس کتاب یا کتابهایش کجایند ؟آری کتاب ؛ اما آیا کتاب فقط ذات دیگران را میشناساند ؟ حرف و نقل و گفته ها هستند که جانبخش کتابند ، کتاب که خودش سرد و بی روح است . اری کتاب نداشت اما در کتابهای دیگران ،شاگردانش و شاگرد شاگردانش ، یافتم و چه زیبا بودند کلامهای او ، حکایتهای وی ؛ از خواندنشان آنقدر لذت میبردم که فراموش کردم تکلیف درسی هم ، دارم و زمانم محدود . شش ماه بس نبود اما چه کنم که« زمان » بعد چهارم دنیای مادی ما ست و محصوریم محدود . تصورم این است اگر در همین حد هم اقوال واحوالش را بازگو وسیمایش را روشن کنم هنر کرده ام . به سراغ «خانقاهش» که «مدرسه» اش مینامند ، رفتم، چیزی جز یک مسجد نو ساخته بر جایگاهش و دور افتاده بودن مقبره اش ندیدم !!! اما آیا تخریب خشت و آجر اثرات معنوی عارف را هم با خود خراب میکند ؟! نه ،خشت وگل مهم نیست ، «کردار » است که در« گفتار» دیگران جلوه میکند و اقوال هستند که سینه به سینه میچرخند و سرانجام در« قرن پانزدهم هجری » دو باره باز گو میشوند.
باری سرگذشت« شیخ ابوالقاسم » را به چند بخش تقسیم کرده ایم ؛ زندگینامه مختصر ، اقوال و حکایات،و اساتید ،شاگردان ،هم عصران ، نحله فکری و شطحیاتش . سپس به موقعیت ، محل تولد و زیستگاه اوو تحصیلات متداول آن روزگار در نیشابور و خراسان و نهایتاً به وضعیت محل مهاجرتش یعنی اصفهان و نصر اباد پرداخته ایم .
اوراقی نیز ، شامل عکسِ سنگ قبر و آرامشگاه و سر درخانقاه و کتیبه آن معروف به کتیبه مدرسه و نمای خانقاه قبل از تخریب ، تحت عنوان مستندات به انتهای این مجموعه افزده شده است .
«د»
همچنین در این تحقیق سعی شده است تا آنجا که ممکن است از منابع دست اول که اکثراًمربوط به قرون چهارم تا نهم هجری هستند استفاده شود تا به غنای مطالب و اعتبار آنها افزوده گردد؛ مانند آثارخواجه عبداله انصاری ،عطار نیشابوری و عبدالرحمان جامی که نزد عامه خواننده گان مشهورترند.
در اینجا برخود تکلیف میدانم از استاد عزیزم« جناب مستطاب آقای دکترمیرباقری و دکتر بهرامی »که مصداق عرفان عملی هستند و موجب انگیزش من در این تحقیق گردیدند تشکر و قدردانی نمایم .
درپایان نیز ، لازم است از مردم شریف محله نصر آباد به خصوص از دوست صمیمیم جناب اقای محسن نصر اصفهانی که با راهنمایی هایشان مرا یاری دادند سپاسگزاری نمایم .
علی نصری
اسفند1386

